خرید بک لینک

روزهای اول که دانشگاه آمده بودم به خودم قول داده بودم که هر روز خاطرات روزانه ام را در یک تقویم که خیلی برایم عزیز بود را به نگارش در آورم.اما خب همیشه آن چیز که ما می خواهیم نمی شود.این ایام قرنطینه هم یکی از محاسن اش این بود که بتوانم شرح مختصری بر پدیده های که برایم جالب بود بنویسم.اگر در یک پست آن را منتشر می کردم حوصله همه سر می رفت،پس برای هر کدام از این عجایب شهر یک متن جداگانه نوشتم.باشد که شما عزیزان لذت مکفی را از عرایض ام ببرید.

محمد خاکی،شبانگاه بیست و دوم فروردین

بسم الله الرحمن الرحیم

دوم مهرم ماه 98 بود که برای ثبت نام دانشگاه به تهران آمده بودم.شهری که قرار بود حداقل چهار سال در آنجا زندگی کنم.روزهای اول زندگی کردن در آن سخت و گاها عجیب بود.آدم ها با عجله زیاد در مترو می دویدند،اکثر افراد با هدفون یا هندرفوری در گوش،بدون توجه به اطراف رفت و آمد می کردند.پس بر آن شدم که شرحی بر شهرنشینی این شهر بزرگ،تهران،برایتان بنویسم.هر چند با تغییر دانشگاه،کمتر یک شهروند به حساب می آمدم.اما تجربه همان دو هفته را،هرچند کم ولی در حد وسع برایتان می گویم.اندر احوالات زندگی دانشجویی در خوالگاه باید گفت که بدترین جا برای زندگی خوابگاه است.در خوابگاه است که انسان این جمله همیشگی هیچ جا خانه خود آدم نمی شود را با گوشت و پوست اش حس می کند.یک اتاق کوچک که اگر هم هیچ وسیله ای در آن نباشد،بازهم انسان احساس تنگی می کند و وای بر آن روز که کتب و البسه و خوراکی و.... به اتاق کوچک اضافه شود.حال بماند که باید نذری کنی یا سفره ای بیندازی که یک هم اتاقی خوب گیرت بیاید،آن هم ترم اول که هم اتاقی هایت به صورت کاملا اتفاقی انتخاب می شود،که اگر گیرت نیاید،زندگی و هر فعالیتی در آن اتاق زجرآورتر از همیشه می شود.از هم اتاقی هم اگر بگذریم،باید به اتاق های اطراف هم اشاره ای مکفی بکنیم.آنها هم نیاز به دعا و نذر و نیاز دارند و وای بر آن روز که همسایه هایت افراد خلفی نباشند،که در آن صورت همیشه بوی یکی از مواد محترم مخدر از قبیل گل یا سیگار یا.... به مشامت می رسد و اگر همسایه به فاز برود،تا آنجا پیش خواهی رفت که خودت هم بو می گیری و خودت هم بخوری می شوی،. خدا نیاورد آن روز را.

از اتاق و هم اتاقی و همسایه ها و بخوری شدنت هم بگذریم،جز معدود،یک دانشجوی تهرانی،قهرا در مسیر رسیدن از خوابگاه به دانشگاه از مترو یا حضرت بی آر تی استفاده می کند. وچه دنیای است این مسیر و چه درس ها و اکثرا بد آموزی هایی که در این مسیر نیست.

از کیف قاب ها و فروشنده ها با آن متد کاریو لحن تبلیغ شبیه به هم شان تا دخترو پسر هایی که دست به دست هم،این مسیر را طی می کنند.از زنانی که با وجود اینکه واگن ها مخصوص بانوان وجود دارد اما گاهی به خاطر عجله و گاهی هم نمی دانم به چه دلیل،به واگن مردها می آیند.وخدا رحم کند به آن روزی که این صحنه ها که برایتان تصویر کردم در زمان شلوغی یا خطی از خط های شلوغ مترو اتفاق بیافتد.

اما از افرادی که نیازمند هستند یا خود را نیازمند نشان می دهند برایتان بگویم.هیچ روزی برای کسی که مسافر مترو است ممکن نیست که اتفاق نیافتد که فردی با لحنی معصومانه و پر از درد از جلویش رد نشود.روبرویت می ایستد،با نگاهی پر از نیاز به تو نگاه می کند و این از همان لحظه های پر از درد مترو تهران است.در همان چند لحظه که او به تو نگاه می کند،در درون ات دو حس به جنگ هم می روند و هر ضرب که به هم می زنند،چندین برابرش بر پیکره ی روحت اصابت می کند.

اصلاً از کجا معلوم که از صبح غذا نخورده باشد؛همه شان مثل هم هستند،دروغ می گویند؛راه افتاده اند و سر تا ته و یا بالعکس قطار را می پیمایند تا جیت من و تو را خالی کنند و بعد هم به ریشمان بخندند.تو از کجا می دانی که چند روز است که او غدا نخورده است؟

شاید واقعاً مریض باشد،شاید واقعاً پدرش سرطان خون داشته باشد،شاید این برگه آزمایش خون پلاسیده و کهنه که معلوم است مال چند سال قبل است،واقعی باشد.شاید این نوزاد که در آغوش اش آرام گرفته است،واقعاً فرزند خود او باشد،انسان که با کودک چند روزه این چنین نمی کند وشاید آن نوزاد از گریه ناشی از گرسنگی چند روزه خوابش برده است.و الان او دیگر مقابل تو نیست،نگاه اش رانا امیدانه از تو برداشته است،انگاه بار سنگینی که سینه ات را سنگینی می کند برداشته شده است.نگاه اش بر روی کنار دستی توست اما هنوز هم آن هزاران شاید نقیض در جدال اند.از قطار هم که پیاده شوی،باز هم هنوز آن جنجال،اما کمی خفیف تر در درون ات به پا است.

منتظر پست بعدی هم باشید.

برچسب: نویسنده: نوید زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 ارديبهشت 1399 ساعت: 3:58

صفحه بندی